انسان يك نفر بود
و يك نفر هميشه مزاحم خودش مي شود
***
تن از غبار هوا
و قله هاي هوا جا مانده از تن هوا
خانه از خرابه هاي تو بالا
تا هواي من از غبار تو
تا تن از هواي من
بالا بگيرد
مارمولك خسته من دمش را براي افعي كوچكي مي گذارد
تا خانه از خرابه هاي تو خالي شود
***
انسان يك نفر بود
ويك نفر توي ديوار خرد مي شود
صدا خرد مي شود
و من از حاشيه پرتاب مي شوم
خانه شكم مي دهد وكودك تنها
مادرش را مي بلعد
***
تو يك نفري من از تو كش مي آيم
و لحظه روي مكان مقرر فرود مي آيد
نگفتي !
از كجاي زمين آمده اي؟
زمين گرد است
چنگالهايم را در تنش فرو كرده ام
بجنورد تير 1382
بارانی که قرار بود
قراری باشد ومیان چشمهای کسی را که همیشه
ما را کنار کوچه نشانده بود
ما را نشاند و نیامد
از حالا دنیا به شکل غریبی کنجکاو قرارهای بارانیست
شکل غریب را می توانی هر گوشه ای از این سیاهه ببینی اگر آمده باشی و
آمده باشی تا ببینی از آستینش
آتش است یا خون که از جمعه های من
به شنبه های کسی جاری می شود
شنبه ها هیچ کس برای کسی نیست
گاهی کلافه می شوم آنقدر که خودت را تف کنی میان آستین قراری که داری
و دنیا را بکوبی به شیشه همسایه
ازفرصتی که رفت جا ماندم
از خیابانی که تمام شد
از جمعه های کسی که به شنبه دوید
از بداهه ای که می آید و معلوم نیست با که برود
می توانی از خودت به سیستم پناه بیاوری و انگار نه انگار
چشمهای کسی را برداری وبروی به یک قرار بارانی
شنبه ها دلم فرصت دلتنگی ندارد
آستین پر از خون است وما راهی را که امده ایم برای آتش و باران
بارانی که قراری بود میان چشمهای کسی که نیا مد
انگار همیشه در کاری جا مانده
اصلا هوای قهوه چطور است ؟
بداهه در کار است وکسی در سیستم قهوه دم می کند
حالا تو بیا و سرت را سر کاری بگذار
که تا به حال کسی نرفته
از مشقهای دیشب ده سالگی
تا سگ دوهای تا ابد
وچقدر دروغ گفتن قشنگ است
از بداهه دست بردار هیچ کس بداهه نیست
و دستت را برای سری بگذار که سرش میان دستهای توست
تو نیامدی
از نیامدنت امدنم افتاد مثل برف امروز که انگار هوایی شده
وجای خالی کسی را می خواهد.....
اما کسی در کار نیست
خیابانی که تصورش میکنم
برای کسی در برف نیست
هرچه دوست داری بگو شنیده می شودو می شودومی....
سرت را از هرچه هستی بردار / از این بداهه دست بردار
خانه خالیست
حتی سری که در کار نیست
گاهی می شود امدونیامد
حال که امده ایم پس با ما کناری بیا
هرچه هست همین موهاست
که قرار سفیدی دارند
. ..................................
ای که از امدنت سراب سرخی می اید
ازدرختهای پاییزی
گاهی که سبز می شوم میان دو چشم روی دیوارت
کسی نمی داند که دیوار
از امدن و نیامدن می اید
وهیچکس انقدر نیست
که تو خیس امدنی
روی دست شماورم می کند ومادبیرون می ریزیم
از چشمانی که مثل شما
توی قاب عکس شماره
در خیابان شمالی
من از کنار شما حرف می زنم
وتودزدانه نگاهت را شبیه چیزی
پنجره از جلوی چشمت برمی دارد
می بلعد
وبادکه بوی مردگان فردا را می دهد
تف های سر بالا
اگر به صراحت از سقف آویزان شوم
وخالی بکنم هرچه ابر
پرنده
وبه اندازه بخاطرخانه
آسمان
ما بیرون می ریزیم
روی دست شما
در خیابان شمالی
خوابیده بودزیردرختهای مثل شما
تصویر گنگی جوانه میزد
همه چیز فرار می کرد
توی قاب عکس شماره
درخیابان شمالی
کفشهایم محکم بود
وخب
می خواهم بخوابم
زیر درختهای مثل خودم
از پشت پنجره
کنار پنجره آتش که می زندبردیدگان .خشمی ست مواج
از دریای استخوان
آقا نشسته بر تابوت
استخوان کودکی در دست
پارو هی
پارو
گریزی نیست
اب که ازگلوی کودک می جوشد
مشک بر
بالای نیزه می گرید
وشاید
دریا به اسمان ببارد
آمد
نمی گویدبرای کسی که
صدایش دروغ می اید و دروغ می رود
آجر نه
فکر کن
آنقدر کوتاهی
که دستت به ماه هم نمیرسد